به بچه هایم اموخته ام که بگویند چه حسی دارند و از گفتن آن هرگز هرگز پشیمان نشوند. صادق باشند با آدم ها. و البته بیشتر با خودشان و دلشان.
دلم برای Mihai خیلی تنگ شده. که بگوید و بگویم و لذت ببریم از ده دقیقه گفتگوی مجازیمان. که هر بار بیاموزیم از هم.
میدانم ، میدانم روزی خواهد آمد که دلتنگ فراز میشوم. دلتنگ چرندیات ذهن خسته اش. دلتنگ ، ات، نوشت هایش، هایش، ش، ها و برای همه آنان که کوتاه و مجازی آمدند. رفتند. برای آلنی. برای دختر کوچولو، هستی، پایسس، الناز، مهاجر، سپیده، رئیس، همزاد، ...همه آنهایی که در گذشته تاثیری گذاشتند و رفتند، رفتم... دور شدیم، از گذشته تا امروز امتداد دارند. حتی آن پسر پشت تیر چراغ برق با کت چرمی قهوه ای، که هر روز همان جا می ایستاد. حتی خرسی پشمالو، قویترین خیالی که دیگران هم باورش کردند و هرگز نیافتندش...
بارها گفته ام. من از گذشته تا آینده، دل تنگم...
فاصله اندیشه تا زمان جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶ساعت ۱:۳ ب.ظ دل نوشته ای از فراز| |
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبرینژاد