خرید بک لینک

یه جایی هست که اونجا میرم و هیچکس منو نمیشناسه. این تنهایی نیست، ضرورته!

یه جایی که ساختمش و فهمیدم آنچه که من ازش ساخته شدم شبهایی هستند که بیدار میمونم و ستاره ها را میشمرم و با خواب میجنگم. میگذارم غرق احساسم کنه و آماده ام که گام هام رو ازم بگیره و منو با خودش جایی ببره که کسی رازهای زندگی رو مرور میکنه. آهسته به سمت هدف آینده میرم و مصداق هر لحظه رو از دست میدم

تا اینکه بخش کوچکی از من همه اینها رو میگیره و

بیدار میشم ...

روز به روز برای دیدن و فهمیدن نابیناترم که چقدر مانده تا بروم...

میدونی

هرکسی دلیل خودش رو داره، هر کسی راه خودش رو داره

ما فقط داریم آنچه که روزها از اون ساخته میشه رو "میگیریم و رها" میکنیم. چیزی که به درونت راه پیدا میکنه و در خونت جریان پیدا میکنه وقتی ما میتونیم رازهامون رو به هم بگیم و به خاطر بسپاریم چگونه عشق بورزیم.

یه جایی هست که دارم اونجا میرم و هیچکس منو نمیشناسه. اگه خیلی اروم نفس بکشم میذارن برم اونجا و برگردم.

اونها میتونند خیلی وحشتناک باشند که آهسته میمیرند و واضح میکنند که پایان، جاییه که شروع میکنیم.

پس

بگذار غرق احساسم کنه. من آماده ام که گام هام رو ازم بگیره و منو با خودش جایی ببره که کسی رازهای زندگی رو مرور میکنه.

آهسته به سمت هدف آینده میرم و مصداق هر لحظه رو از دست میدم

بخش کوچکی از من همه اینها رو میگیره و

بیدار میشم

روز به روز برای دیدن و فهمیدن نابیناترم که چقدر مانده تا بروم...

برچسب: یه جایی جای مناجات بود, نویسنده: پرهام اکبری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 16:05

صفحه بندی